رمان های عاشقانه

می گل(قسمت دوم)

رفت تو اتاقش و در بست....باز نشست رو تخت و خیره اطرافش و نگاه کرد....یادش افتاد ماه دیگه مدارس شروع میشه...حالا چی میشد؟؟؟این پسری که ادعا میکرد میخواد بزاره این درس بخونه کجا میخواست ثبت نامش کنه؟؟؟با چه مدارکی؟؟؟همینطوری وقتی ترگل میرفت برای ثبت نامش هزار و یک سوال و جواب میکردن که مادرش کو و تو چیکارشی و؟مدرک و هزار کوفت و زهرمار میخواستن..اما حالا چی؟؟؟اون خواهرش بود این چیکارشه؟؟؟دلش گرفت...نکنه نزاره درس بخونم؟؟؟اما گریه نکرد...خیلی وقت بود یاد گرفته بود زود گریه نکنه..اینقدر از دست ترگل کتک خورده بود و گریه کرده بود انگار چشمه اشکش خشک شده بود...اما نمیدونست همون موقع که داره فکر میکنه باز شهروز در حالی که داشت خوابش میرد یاد یه چیزی افتاد..بلند شد و باز شماره آرمان(وکیلش ) رو گرفت!
-بله شهروز؟
-شماره ترگل و داری؟
-نه پاکش کردم ج...خانوم و!
-شمارش و میدم زنگ بزن بگو فردا میاد پیشت علاوه بر شناسنامه و مدارک می گل بره مدارکش و از مدرسه اش هم بگیره!
-شهروز میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟
-میشه تو خفه شی کاری که میگم و بکنی؟
-باشه من خفه میشم اما امیدوارم یه روزی بتونی به قانونم همین حرف و بزنی و اونها هم خفه بشن!
-امیدوار باش تو نا امیدی نمیری!فردا بعد از ظهر میاد پیشت...دفتر باش!
گوشی و قطع کرد و اینبار جدی تصمیم گرفت بخوابه...
وقتی چشمهاش و باز کرد هنوز هوا تاریک و روشن بود...کمی فکر کرد...احساس میکرد خیلی خوابیده...اما هوا هنوز همونطور بود که خوابیده بود..بلند شد و نگاهی به بیرون انداخت...ساعتش و نگاه کرد....6 و نیم بود....یادشه حول و حوش 8 بود خوابیده بود..تازه متوجه شد از دیشب خوابیده تا همین الان...به سمت آشپزخونه رفت....در یخچال و باز کرد دنبال چیزی برای خوردن گشت....روزی که داشت میرفت سفر به بی بی(زن مش قاسم)گفته بود هر چی تو یخچال هست و ببرن بخورن...برای همین یخچال تقریبا خالی بود....با خودش فکر کرد کاش دیروز زنگ میزدم به مش قاسم میگفتم یخچال و پر کنه..در یخچال و محکم کوبید به هم و گفت:حالا که نگفتم.
دکمه کتری برقی و زد و رفت تو حموم تو اتاقش و دوش گرفت!بعد اومد و باز دکمه کتری و فشار داد...نسکافه ای درست کرد و با یکی دو تا بیسکوییت خورد...رفت تو اتاقش...چمدونش هنوز باز نشده بود...فکر کرد از استودیو برمیگردم بازش میکنم...بین لباسهاش گشت.پیراهن مشکی که دور استین و یقه اش خط سفید داشت و پوشید...شلوار مشکی تنگی هم پاش کرد...کفش مشکی ورنی براقش رو هم پاش کرد ...موهاش و با کرم مو برق انداخت و کمی بهش حالت داد...یادش افتاد مسواک نزده...دورباره پیراهنش و در اورد و این کار رو هم انجام داد و باز اون و پوشید!کیف پول چرمش و با سوییچ و گوشی ای فونش رو گرفت تو دستش و رفت به سمت در...اما یهو یه چیزی یادش افتاد!!!
می گل!!!از دیشب بیرون نیومده؟؟؟چیزی خورده؟؟؟نکنه رفته باشه!...نگاهی به ساعت رولکس بند فلزیش انداخت!ساعت 8 بود...چند قدم به سمت اتاق برداشت...اما پشیمون شد..کی تا حالا سراغ دختری رفته بود که بار دومش باشه؟؟؟دوباره برگشت و قبل از اینکه دوباره به سرش بزنه بره و ازش خبری بگیره از خونه زد بیرون.
-به من چه...من خواستم کمکش کنم...نخواسته باشه و رفته باشه لیاقتش همون بوده...اگر هست که هست دیگه!!!بیسکوییتم که رو اپن موند...میاد بر میداره میخوره...نکنه روش نشه گرسنه بمونه؟ضعف نکنه؟...اه...به من چه اصلا؟؟رسیده بود به پارکینگ با اینکه برج امکان این و داشت که ماشین بره پشت در خونه اما ترجیح میداد این کار و نکنه....فکر میکرد اینطوری گاهی 4 تا همسایه رو میبینم میفهمم دورو برم کیا زندگی میکنن....سوار BMWکروکش شد و به سمت در رفت...وقتی رسید به در روی برگه برای ترگل یادداشت نوشت و تاکید کرد مدارک تحصیلی و لباسهاو کتابهای می گل و بیاره...شماره و ادرس سامان و داد و نوشت 2 بعد از ظهر اونجا باشه...به سامان اعتماد نداشت..اون گیج تر از این حرفها بود که به ترگل زنگ بزنه...برگه رو داد به مش قاسم و گفت یه خانومی میاد و باید این برگه رو به دست اون برسونه!
-چشم آقا خیالتون راحت!
نیش گازی به ماشین داد و باز انگار چیزی یادش افتاده باشه بلند مش قاسم و که به سمت دکه نگهبانی میرفت صدا زد.
-بله آقا؟
-من یه مهمون خونم دارم...اگر خواست بره به من خبر بده...تونستی نگهش دار تا خودم و برسونم..
-چشم آقا اطاعت امر!
وقتی ماشینش دور شد مش قاسم زیر لب گفت:آخر شر این کارها گردنت و میگیره پسر...
بعد بین انگشت شصت و اشاره اش و گاز گرفت و گفت:استغفرالله خدا نکنه..به ما که آزاری نداشته..خدا کنه توبه کنه و درست بشه!!!

فصل3
صدای در که اومد می گل که تمام شب و راه رفته بود و از پنجره اتاقش بیرون و نگاه کرده بود و گریه کرده بود توجهش جلب شد!اومد پشت در و گوشش چسبوند به در وقتی دید صدایی نمیاد...آروم در و باز کرد..هر چه باد آباد...یا بود یا نبود دیگه..بالاخره چی؟؟؟اگر قرار بود با هم زندگی کنن پس باید با این شرایط کنار می اومد...از گرسنگی دلش مالش میرفت...از دیروز صبح هیچی نخورده بود...شهروزم که انگار نه انگار....اومد بیرون انگار کسی تو خونه نبود!هنوز مانتو روسریش تنش بود...وقتی خودش و تو اینه قدی تو راهرو دید تعجب کرد که چرا لباسهاش و در نیاورده اما بعد خودش و قانع کرد که طبیعیه....هنوز شرایط و امن نمیبینه...کمی دور خونه گشت..یه راست رفت سراغ آشپزخونه...بیسکوییتی که رو اپن بود و دید....لیوان نسکافه نیم خورده هم کنارش بود....فکر کرد ظاهرا منم باید همین و بخورم....دکمه کتری و فشرد..کمی دنبال لیوان گشت اما بعد از گشتن چند تا کابینت چشمش افتاد به لیوانهایی که روی استند رو کابینت بود یکی از همونها رو برداشت و اب جوشیده رو ریخت توش نسکافه و شیر همون کنار کتری بود اونهارو هم اضافه کرد و با همون بیسکوییت روی اپن خورد....با خودش گفت:خوشمزه است...حتی اگه نباید میخوردمش و قراره داد و بیداد تحمل کنم ارزشش و داره!گشنگی 1 روزه اش و با خودن 3-4 تا بیسکوییت و یه لیوان نسکافه شیرین رفع کرد....بعد لیوانش و شست و گذاشت تو جا ظرفی..خواست برای شهروزم بشوره...اما پشیمون شد...به من چه...کارگر که نگرفته!!!
تصمیم گرفت گشتی تو خونه بزنه...همه جارو سرک کشید...رو پیانو سفید وسط خونه با احتیاط دست کشید...از صداش خوشش اومد...سیمهای گیتار و دونه دونه صداش و در اورد...براش جالب بود..یک بار دیگه این کارو تکرار کرد...اما بعد بی خیال شد...میدونست از کوک در میره...این و از یکی از دوستهاش شنیده بود!
گیتار برقی کنارش و دست زد..اما از صداش هم ترسید هم خوشش نیومد..بی خیالش شد......ویالونی که به دیوار بود و نگاه کرد..اما ترسید برش داره...احتمال افتادنش بود...پس به همون نگاه کردنش راضی شد.یه جاز کوچیک هم اونطرف تر بود...روی یکی از طبلهاش یه ضربه زد...با شنیدن صداش لبخند زد...جالب بود...به جای خونه اومده بود فروشگاه الات موسیقی!قبلا وصف این خونه رو زیاد از ترگل شنیده بود...میدونست ترگل یه روز سوگلی این خونه بوده!
رفت و ولو شد رو یکی از کاناپه های نرم تو خونه...روبروش یه عکس بود..عکس بزرگ شهروز رو دیوار....به صورت جذاب و مردونه اش و هیکل قشنگش نگاهی انداخت و گفت:ترگل حق داشت از این بشر این قدر تعریف کنه...اما فقط قیافه داره اخلاق صفر....کاش میشد با عکسش ازدواج کرد...به این فکرش بلند خندید...و بعد به خاطر این خنده قطره ای اشک ریخت.....چقدر یه ادم باید بی کس و تنها باشه که فردای روزی که فروخته شده بخنده!...بعد فکر کرد...خنده تلخ من از گزیه غم انگیز تر است...کارم از گریه گذشته است به آن میخندم....لبخند تلخی رو لباش نشست اما با شنیدن صدای در هول شد..اول روسریش و رو سرش درست کرد و اومد بره تو اتاقش اما کار از کار گذشته بود.....
------------------


رادیو داشت اخبار پخش میکرد و مش قاسم محو صحبتهای گوینده بود....با اینکه تو نگهبانی تلوزیون داشت اما طبق عادت قدیمیش رادیو رو ترجیح میداد...صدای زنگ تلفن که بلند شد غر غری کرد و گوشی و برداشت
-بله؟
-سلام مش قاسم...شرمنده ..امروز زیادی خورده فرمایش داشتم!
کلا مش قاسم و خانومش از معدود کسایی بودن که شهروز با احترام باهاشون برخورد میکرد!

-این چه حرفیه آقا..... جانم؟؟؟به گوشم!
-مش قاسم .حیدر بیدار شد بفرستش خرید کنه...یخچال و پر کن!
-چشم آقا...
-راستی...خودش نره بالا...بی بی رو بفرست!کسی تو خونست!
-به روی چشم!!!
-خدا نگهدار
-خدا حافظت پسرم!
گوشی و گذاشت و باز متوجه رادیو شد..اما اخبار تموم شده بود!باز غر زد!
معمولا شبها از حدود 10-11 حیدر پسر مش قاسم نگهبانی میداد تا اذان صبح از اون به بعدم مش قاسم نگهبانی میداد..حیدر میخوابید و بعد از اینکه بیدار میشد به کارهای اهالی ساختمون میرسید!
همه اهالی هم پول گذاشته بودن و یه 206 براشن خریده بودن تا هم وسیله ای باشه برای رفتن به خونه اقوام نداشته اشون...هم برای کارهای برج و خرید راحت باشن!
هنوز چند دقیقه ای از تماس شهروز نگذشته بود که حیدر به شیشه نگهبانی کوبید و با دست به باباش سلام کرد!
مش قاسم پنجره رو باز کرد و گفت:چقدر زود بیدار شدی بابا!!
-خوابم نمیبرد..از دست این مامان....حتما باید جارو بکشه...نمیبینه من خوابم...
-بسه بابا غر نزن...احتمالا باید بره خونه اقا شهروز و تمیز کنه...که داره اول خونه خودمون و میروبه....بی خبر از سفر برشته...باید بری براش خریدم بکنی.....!
-بعد از ظهر برم؟
-نه بابا...میاد یهو یه چیزی میگه...برو اول خرید کن بعد به کارای خودت برس!
1 ساعت بعد حیدر با کلی خرید برگشت...قبل از اینکه بره تو پارکینگ باباش از توی نگهبانی بهش گفت:خودت نبر بالا...بده بی بی بره...انگار کسی تو خونشه....تاکید کرده کسی تو خونه نره به غیر بی بی!
با دست علامت داد که فهمیدم و رفت تو پارکینگ....


------------------------------

در خونه رو باز کرد...
-بی بی؟!بی بی؟!
-بله مادر؟
-خریدهای اقا شهروز و کردم بابا گفت شما باید ببریش بالا...
-دستت درد نکنه...تا بالا بیا ببریمشون..بعد تو برو!
بعد از اینکه خریدهارو از اسانسور خارج کردن حیدر رفت و بی بی طبق عادت با کلید خودش در و باز کرد!
وقتی می گل و با مانتو روسری وسط اتاق دید با تعجب و ترس و کمی شرمندگی گفت:وای ببخشید...یادم نبود کسی تو خونه است!
می گل لبخندی زد و با رضایت اینکه این شهروز نیست که برگشته گفت:خواهش میکنم..این چه حرفیه..؟
حتی نمیتونست حدس بزنه این زن کیه..فکر کرد شاید مادر شهروزه...ما فقط شاید!وقتی دید پیرزن بیچاره داره خریدهارو با زحمت میزاره تو خونه!رفت جلو گفت:بزارید کمکتون کنم.
-نه مادر...خودم میارم..شما برو بشین!
اما می گل مسرانه و با اصرار چند تا کیسه رو برداشت و اورد تو آشپزخونه و به حرفهای بی بی که میگفت:اقا شهروز بفهمه ناراحت میشه...این وظیفه منه!
توجهی نکرد.
-برای چی ناراحت بشه؟دارم کمک میکنم!
حالا دیگه همه کیسه ها رو اورده بودن تو!وقتی میگل اخرین کیسه رو گذاشت زمین برگشت و به بی بی که خیره نگاهش میکرد نگاه کرد و لبخند زد!

بی بی سری تکون داد و با خودش گفت:استغفرالله....لا الله الا الله.
بعد مشغول چیدن وسایل تو کابینتها و یخچال شد!
-ببخشید نمیتونم کمک کنم...جای چیزی و بلد نیستم!
-خواهش میکنم دخترم....
-شما مادر اقا شهروزید؟
-خدا نکنه..اگر من مادرش بودم که....
یهو حرفش و خورد...می گل فهمید اون هم مثل خیلیای دیگه از شهروز حساب میبره....میدونست دلیل سکوتش اینه که به گوش شهروز نرسه پشتش چیا گفته.....
-اما شما خیلی مثل مامانها میمونید..مهربونید!
-خب چون مامان هستم...اما مامان اقا نیستم!
لیوان و بشقاب صبحانه شهروز و از جلوی می گل برداشت و گذاشت تو ظرفشویی , یه دستمال نم دار کرد و رفت تا گردگیری کنه!
می گل هم از روی صندلی بلند شد و دنبالش رفت...با فاصله ازش ایستاد و گفت:کاش مامان من بودید.این ارزو رو از ته دل کرد...واقعا حس میکرد به مادر نیاز داره به یه همدم..یه همراه!
-اگر تو دختر من بودی و اینجا پیدات میکردم پوست به سرت نمیزاشتم!
اما زود از این حرفش پشیمون شد و مشغول کارش شد و سعی کرد چیزی دیگه ای نگه!
خیره به دستهای چروکش که دستمال و روی هر جا میکشید و ماهرانه تمیزشون میکرد گفت:چرا شما زحمت میکشید؟بدید من خودم تمیز میکنم...
بدون اینکه نگاهش کنه گفت:نه عزیزم..شما به کار خودت برس....
از همونجا که ایستاده بود کمی دیگه نگاهش کرد و گفت:شما هر روز میاید اینجا؟
-نه مادر..هر قت آقا بگه میام...
-با اینکه دلم میخواد بگم دیگه نیاید خودم خونه رو تمیز میکنم اما نمیگم..اینطوری حد اقل چند روز یه بار یه هم صحبت دارم.
بی بی که از این حرفش تعجب کرده بود گفت:تو عروسشی؟
می گل با تعجبی بیشتر از بی بی گفت:مگه پسر بزرگ داره؟
-کی؟
-اقا شهروز؟
بی بی خندید و گفت:نه مادر...منظورم اینه که خانومشی؟
-آهااا..نه بابا....مهمونشم!
بی بی باز اخمهاش رفت تو هم و در سکوت کارش و انجام داد....بعد از 2 ساعت کارش کاملا تموم شد...می گل نذاشت اتاقش و مرتب کنه....بقیه اتاقها هم به هم ریخته نبود...یشتر وقتش و غذا پختن گرفت و بعدم به می گل تاکید کرد ساعت 1 زیر غذا رو خاموش کنه و رفت.
با اینکه می گل غذا درست کردن و خوب بلد بود اما مانع بی بی نشد...احساس میکرد امنیت داره وقتی اون هست!
با رفتن بی بی باز تنها شد و هزار فکر و خیال به سرش اومد...به سرش زد به ترگل زنگ بزنه اما پشیمون شد....اون وقتها که پیش هم بودن چه خیری بهش رسونده بود که حالا بهش زنگ بزنه؟بی خبر از اینکه همون موقع خواهر نازنینش داره از نگهبانی نوشته ی شهروز و میگیره و لباسها و کتابهاش و تحویل میده ...و به ذوق به دست اوردن یه ماشین به سمت دفتر سامان میره!
ساعت یک و نیم بود که بالاخره ترگل نوبتش شد تا بره تو دفتر...وقتی رفت تو بدون سلام گفت:این شهروز مارو گیر اورده ها....خب تو که زنگ زدی همینایی که این تو این یادداشت نوشته گفتی...خب میگفتی من دیگه نرم تا خونه...چرا اذیت میکنه؟؟؟دیروز میگه بیا مدارک و بده نگهبانی بعد به تو میگه زنگ بزنی....
-اوووووووووووو....چته یه ریز حرف میزنی؟؟؟تو یه سره تو خیابونها ولی...این یه روزم روش!
ترگل کمی رو صندلی جابجا شد و گفت:مدارک و اوردم...
و مدارک و گذاشت رو میز....بعد ادامه داد:حالا چک!
-اول وکالت نامه!
-اون و که باید بریم محضر
-نخیر لازم نیست...همینجا تنظیم میکنی یه وکالت به من میدی خودم میبرمش محضر....

چنان با اطمینان حرف میزد که اگر قاضی هم جلوش نشسته بود باور میکرد این کار شدنیه...کاغذی رو که از قبل چیزهایی روش نوشته بود گذاشت جلوی ترگل...اون هم نگاهی بهش انداخت و همون چیزی بود که شهروز خواسته بود..حضانت می گل در ازای یه ماشین 206 در حالی که بعدا ترگل نمیتونه هیچ ادعایی داشته باشه...با رضایت کامل امضا کرد و آرمان کپی شناسنامه و کارت ملیشم برای خالی نبودن عریضه گرفت و گفت میتونه بره!
-پس چک؟
-برو ماشین و بگیر میام چک میدم...
-الان بده خب.
-چقدر بنویسم..؟؟
-نمیدونم؟ماشین چنده؟
-من از کجا بدونم؟مگه من بنگاه دارم؟
-اگر زدی زیرش چی؟
-تو با شهروز طرفی...تا حالا شده حرفی بزنه بعد بزنه زیرش؟
-نکنه زنگ بزنم بپیچونیم؟
آزمان از جاش بلند شد . در ورودی و نشونش داد و گفت:ماشین پیدا کردی زنگ بزن!
این یعنی هری!!!
از در که بیرون رفت سامان شماره شهروز و گرفت!
-بله؟
-سلام..این اورد!
-کی چی اورد؟
-همین دختره دیگه!!!
"صبر کن...صبر کن"این جمله رو با یه سوم شخص بود

-چی میگی تو؟
-استودیویی؟
-کری؟؟؟صدارو نمیشنیدی؟
-بابا این دختره مدارک خواهرش و اورد داد...این برگه رو امضا کرد قرار شد ماشین گرفت زنگ بزنه برم چک بدم!
-دختره؟؟؟؟...هاااااااااااا... ..می گل!(کلمه اخر و زمزمه کرد!)
-نه بابا ترگل...
-میدونم..میدونم....باشه نیم ساعت دیگه راه میافتم میام ازت میگیرم..مدارکش تکمیله؟؟؟
-چمیدونم والله....شناسنامه و کارت ملی....و مدارک دبیرستانش و...همیناس...
-خیلی خب...میام ازت میگیرم....هستی که؟
-آره فعلا هستم!
1 ساعت بعد ماشین شهروز جلوی دفتر ارمان پارک کرد...با همون وقار همیشگی...در حالی که خیلی صاف و محکم قدم برمیداشت اومد تو!
منشی-سلام اقای تقوایی!
-تشریف دارن؟
منشی-بله بفرمایید!
بدون اینکه در بزنه در و باز کرد و رفت تو...آرمان که داشت با تلفن حرف میزد یهو از جا پرید..با پشت خط خداحافظی کرد و گفت:یه در بزن حد اقل...یا یه کم این پا اون پا کن این مثلا منشی گیج من یه ندا به من بده!
-مدارک کو؟
ایناهاش...و یه پوشه رو به سمتش گرفت!
شهروز پوشه رو گرفت و سر سری نگاهی کرد..مدارک دبیرستانش بود....باید به زودی برای ثبت نامش اقدام میکرد..همینطوری هم دیر شده بود...
سرش و بلند کرد و از آرمان تشکر کرد..اما قبل از اینکه از جاش بلند بشه آرمان گفت:جدی تصمیمت و گرفتی؟؟عواقبش زیاده ها!!!
-خدانگهدار....بهت زنگ میزنم..

دستی به نشونه خدا حافظی تکون داد و از در بیرون رفت!وتا رسید به خونه مش قاسم جلوی ماشین و قبل از اینکه وارد پارکینگ بشه گرفت و گفت یه خانومی یه چمدون اورده..!
-بله بله...اگر زحمتی نیست بیارش بالا..ممنون میشم!
-خواهش میکنم اقا...چشم...میگم حیدر بیارتش...
ساعت 3 بعد از ظهر بود...بوی لوبیا پلو خونه رو برداشته بود..چقدر دلش هوای غذای وطنی کرده بود..رفت سمت آشپزخونه...زیر گاز خاموش بود..اما قابلمه هنوز گرم بود..خبر از می گل نبود!ترجیح میداد سراغی هم ازش نگیره...اما برای یه لحظه شک کرد..نکنه رفته باشه...صبحم ندیدمش...با این فکر به سمت اتاقش رفت که در زدن...در و باز کرد..حیدر بود با یه چمدون...با یه مرسی خشک و خالی چمدون و گرفت و اومد تو..این بهترین بهانه بود برای زدن در اتاقش!
در زد...می گل بلافاصله جواب داد..استرس تمام وجودش و گرفته بود...
شهروز بدون اینکه نشون بده نگران بودن یا نبودنش بوده گفت:ترگل لباسها و کتابهات و اورده...بیا بر دار ببر!
حتی به خودش زحمت نداد چمدون و از کنار در جابجا کنه!می گل باز روسری و مانتوش و که هنوزم از تنش در نیاورده بود مرتب کرد...با اینکه حجاب نداشت اما از اینکه جلوی شهروز بی حجاب بیاد میترسید...به هر حال از تعریفهای خواهرش خوب میدنست پسر دختر بازیه...درسته همیشه ترگل میگفت هیز و دله نیست...اما به هر حال....با همین فکرها یه لحظه خودش و وسط اتاق دید....صدای قاشق چنگال از تو آشپزخونه میومد..پس تو آشپزخونه بود و داشت غذا میخورد!چقدر دلش میخواست میپرسید تکلیفش چی شد؟؟؟با اینکه دلش نمیخواست با ترگل زندگی کنه اما ته دلش دوست داشت ترگل زده باشه زیر همه چیز...اینطوری حداقل فکر میکرد برای یکی تو این دنیا مهمه!نمیدونست برای همین شهروز از همه مهمتره!
کمی چشم چرخوند و چمدون و کنار در دید!..رفت سمتش و بلندش کرد...میدونست همه وزنش مال کتابهاشه....لباسی نداشت که براش فرستاده باشه!کلا ترگل بیشتر به سر و وضع خودش میرسید تا می گل!
چمدون کشید تو اتاق و بازش کرد...با دیدن وسایل توش باز اشک تو چشمهاش نشست...کاش پدر مادرش درست زندگی میکردن...تا اونها هم بتونن یه زندگی عادی داشته باشن!کاش پدرش معتاد نمیشد...کاش مادرش ازش نمیخواست که معتاد بشه...به افکار مادرش با تلخی خندید!با همه سن کمش تو ذهنش مونده بود که مادرش عقیده داشت کشیدن تریاک کلاس داره!و اون با خودش فکر میکرد اگر کلاس داره چرا میگن معتادها ادمهای بدین؟کاش حد اقل پدرش وقتی کشید واقعا با کلاس میکشید و زندگی رو به نکبت نمیکشید..کاش دوستهاش و خونه نمیاورد که مامانش عاشق یکیشون بشه....کاش طلاق نمیگرفتن...که یه روز خبر بیارن باباش گوشه خیابون مرده....که هر روز مامانش با یه عموی جدید بیاد خونه....که یه روز با یه عمو بره و دیگه نیاد خونه!بعد بیان بگن همون عموها مامانش و تیکه تیکه کردن!که تر گل بشه دنباله رو مامانش....که بخواد ثابت کنه مامانشون بی کلاس بود...این کار کلاس خودش و داره...باید بلد باشی با کی بپری!که حالا اون با همه عشقی که به درس خوندن و با سواد شدن و مهندس شدن داره تو خونه یه مردی باشه از قماش همون عموها!
با خودش فکر کرد..خدایی شهروز از قماش اونها نیست...کلاس داره..اونها کجا و این کجا؟اما زود به خودش نهیب زد...
-هووووش...می گل خانوم..کلاس کلاس نکناااا!!!همشون سر و ته یه کرباسن...بخوای مثل مامانت و تر گل دم از کلاس بزنی فردا شب تو اتاق خوابشی!
کتابهاش و در اورد و چید تو یه طبقه از طبقات کمد دیواری اتاقش....هر چند که بیشترش کتابهای درسی سال پیشش بود...اما چون تکلیف خودش و برای مدرسه رفتن نمیدونست....تصمیم گرفت نگهشون داره بلکه مرور کنه...این بهتر از عاطل و باطل گشتن بود!




------------------------------------------

غذاش که تموم شد گوشی و برداشت و شماره علی و گرفت...بعد از 7-8 تا بوق یه صدای گرفته جواب داد!



-بله؟
-زهر مار باز کجایی؟؟؟بعد مامانت میگه تو پسرم از راه به در کردی....الان که تو خونه من نیستی!!
-جایی نیستم!
-تو بیجا کردی که گفتی...مامانت کجاس؟
-نمیدونم...
-خونه نیستی مگه؟
-نه...ولی صبح داشتم از خونه میومدم بیرون رفته بود...فکر کنم اداره باشه!
-بعدش میره مدرسه؟
-نه...دوشبه ها و چهارشنبه ها مدرسه است!میخوای بگم بهت زنگ بزنه کارش داری؟
-لازم نکرده خودم بلدم بهش زنگ بزنم..چیزی بهش نگو که کارش داشتم.
..این و گفت و بدون خدا حافظی قطع کرد!
با خودش فکر کرد پس فردا میرم مدرسه..تو عمل انجام شده قرار بگیره بهتر از تلفنی حرف زدنه!


فصل4
-می گل...می گل!!!
می گل در و باز کرد و اومد بیرون....بله؟
-حاضر شو بریم مدرسه!
-کودوم مدرسه؟
میدونست شهروز سوالی جواب نمیده...اما از اینکه 2 روز از اتاقش بیرون نیومده بود و شهروزم ازش خبری نگرفته بود خییلیی شاکی بود...با خودش فکر کرد..برده اش که نیستم...مرتیکه نمیاد یه کلمه بگه زنده ای یا مرده؟
شهروز برگشت و چپ چپ نگاهش کرد . گفت:کاری که میگم و بکن!
با مدرسه نمیشد شوخی کرد...از اینکه یه دفعه بگه اصلا نمیخواد بری مدرسه ترسید...با حرص در و بست و مانتو شال ساده ای تنش کرد!
وقتی رفت بیرون شهروز داشت با تلفن حرف میزد چشمش که به می گل افتاد..با دست اشاره کرد دنبالش بره و خودش رفت بیرون...می گل کفشهاش و که بر عکس شهروز که همیشه کفشش و تو اتاقش میپوشید جلوی در در اورده بود پوشید و دنبالش راه افتاد...با اسانسور رفتن پایین...به ماشین که رسیدن یه لحظه می گل فک کرد بره عقب بشینه اما خیلی زود پشیمون شد..این کار علاوه بر اینکه شخصیت اون و خورد میکرد و عصبانیش میکرد بچه گانه بود و بی ادبی خودش رو هم نشون میداد...برای همین خیلی مودبانه رفت و نشست کنار شهروز....سوار ماشین با کلاس شدنم عالمی داشت!!!
شهروز همچنان داشت با تلفن حرف میزد..ظاهرا طرف خیلی هم خودمنی بود...چون گاهی شهروز با حرفهاش لبخند میزد و در کمال ناباوری از طرف می گل ,طرف رو عزیزم خطابش میکرد!
چند دقیقه نگذشته بود که جلوی در یه مجتمع آموزشی بزرگ پیاده شدن....می گل سر از پا نمیشناخت...برای اون تو دنیا درس خوندن از هر چیزی مهمتر بود....هر دو در که بسته شد شهروز گوشیش و قطع کرد و در حالی که مدارک تحصیلی می گل تو دستش بود جلو جلو حرکت کرد..می گل هم پشتت راه افتاد..تو راهرو و پشت دفتر که رسیدن شهروز رو به می گل گفت:وایسا همین جا.!
تقه ای به در زد و بدون منتظر اجازه موندن رفت تو
-سلام خاله!
خانومی که مانتو گشاد و مقنعه بلندی سرش بود سرش و اورد بالا..با دیدن شهروز در حینی که تعجب کرده بود گفت:فقط مونده بود پات به مدرسه من باز بشه!!اینجا چیکار داری؟
-اومدم ثبت نام!
پرونده رو گذاشت رو میز..
-ثبت نام کی؟
-این پرونده اشه!
خانوم موحد که در واقع خاله شهروز میشد از روی کنجکاوی پرونده رو باز کرد..نمره ها 20..انضباط بیست..دانش اموزی که باید تو مقطع دوم دبیرستان ثبت نام میشد!



-پدر مادرش چرا نیومدن؟
-پدر مادر نداره!
-با کی زندگی میکنه؟
این جمله اش خیلی خصمانه و مغرضانه بود!
شهروز که از جواب دادن بدش میومد دستی تو موهاش کشید و ولو شد روی یکی از مبلهای تو اتاق و نفسش و با صدا بیرون داد...نباید با خاله اش کل کل میکرد...اگر اینجا نمیتونست ثبت نامش کنه جای دیگه کارش سخت تر بود!
-چقدر سوال میپرسی خاله...با هر کی..مهم اینه که میخواد درس بخونه!
-قربونت سرنوشت و اینده 250 تا دختر دست منه..نمیتونم یدونه نخاله بیارم بینشون گند بزنه به اسم و رسم مدرسه!
شهروز نگاهی به در کرد...یه لحظه از اینکه می گل چیزی بشنوه دلش شور زد..اروم طوری که به خاله اش بفهمونه باید اروم حرف بزنه گفت:قول میدم از خیلی از دخترهایی که با پدر مادرشون اومدن ثبت نام کردن پاک تر باشه...اونها این و از راه به در نکنن این کاری نمیکنه!
-اگر اینقدر پاکه پیش تو چیکار میکنه؟
-ببین خاله اگر دوست داری یه نفر و از فساد و فلاکت نجات بدی ثبت نامش کن..من قول میدم پاک تر از اون چیزیه که فکر میکنی!
-وقت ثبت نام گذشته!
این و برای اینکه از سر خودش باز کنه گفت...اما شهروز با حرص از جاش بلند شد و گفت:باشه...اما از همین لحظه تا اخر عمرش هر گناهی کرد که عاملش بی سوادی و طرد شدن از جامعه بود پای شما نوشته میشه!
این بهترین سلاح بود...ترسوندنش از گناه !
-باید ازش امتحان ورودی بگیرم!
-خب بگیر...هر کاری دوست داری بکن...اما ثبت نامش کن..من قول میدم پشیمون نشی!
-بگو بیاد تو!
شهروز در و باز کرد و به می گل که روبرو در ایستاده بود گفت:بیا تو!
می گل همونطور که سرش پایین بود وارد شد!
-سلام
خانوم موحد کاملا شوکه شد..انتظار دیدن یه دختر با همون تیپهای عجق وجق و داشت..اما با یه دختر کاملا ساده روبرو شد
-سلام...سرت و بگیر بالا ببینم!
وقتی زیبایی صورتش و دید نگاه معنی داری به شهروز انداخت..اما شهروز قبل از اینکه خاله اش حرفی بزنه برای اینکه شخصیت و غرورش لکه دار نشه گفت:من میرم...کارش تموم شد براش آژانس بگیرید بفرستیدش خونه!
حتی می گل رو هم مخاطب قرار نداد...
-چند وقته باهاش دوستی؟
می گل که هنوز تو فکر این بود که چقدر مغروره که حاضر نشد مخاطب قرارش بده و از طرفی انتظار هر سوالی و داشت غیر از این با گیجی گفت:با کی؟


-شهروز!!!
-من...من....من با ایشون دوست نیستم!
-پس چی؟
می گل جوابی نداشت...چی باید میگفت؟میگفت شهروز من و خریده..وقتی خانم موحد دید می گل مستاصل نگاهش میکنه بی خیال شد و تصمیم گرفت ته و توش و از زیر زبون علی بکشه بیرون!
-با اینکه مهلت ثبت نام تموم شده اما ازت ازمون میگیرم...اگر عالی بشی ثبت نامت میکنم..کاری به نمره قبولی ندارم..چون ظرفیتمون تکمیله....
از منتی که سرش گذاشت خوشش نیومد...مدرسه خودشون 100%از رفتنش کلی ناراحت بوده....اما چاره ای نداشت...
-باشه...قبوله!
بردنش تو یه اتاق و برگه های سوالات و گذاشتن جلوش...مسلما نمره عالی می اورد...غیر از این تعجب داشت!
وقتی آزمونش و صحیح کردن خیلی تعجب کردن..همون موقع فهمیدن این میتونه یه نابغه باشه...خانوم موحد بدون اینکه حرفی از دلیل ثبت نام و موقعیتش به بقیه بزنه اون و ثبت نام کرد و ازش خواست تا هیچ وقت هیچ کس چیزی در این مورد ندونه...مخصوصا بچه های مدرسه!

اون روز طبق قرار خانوم موحد براش اژانس گرفت و فرستادش خونه....قرار شد هفته دیگه برای گرفتن لباس فرمش بره مدرسه...از خوشحالی سر از پا نمیشناخت!حتی نفهمید چطور رسیده خونه...اسم این مدرسه رو زیاد شنیده بود....میدونست هزینه اش سنگینه...اما به اون ربطی نداشت...خود شهروز برده بودتش اونجا..اون به یه مدرسه دولتی در پیت هم راضی بود!
وقتی رسید به برج یادش افتاد کلید نداره.....باید چیکار میکرد؟سرش و بلند کرد و به طبقه اخر یعنی پنت هاوس همونجایی که فقط چند روز بود شده بود خونه اش نگاه کرد...فکر کرد شاید شهروز خونه باشه...رفت جلو نگاهی به دکمه هایی که رو یه صفحه بود و ظاهرا نقش زنگ رو بازی میکرد نگاه کرد...باید چیکار میکرد؟
تو فکر بود که گرمی نگاهی توجهش و جلب کرد!به سمتش برگشت..حیدر بود که محو صورت ساده و جذابش شده بود!
با تغیر و اخم گفت:چیه؟نگاه میکنی؟
پسر کمی خودش و جمع و جور کرد و گفت:با کی کار دارید؟
-با....با...با آقا شهروز....کلید ندارم..زنگ و بلد نیستم...
حیدر عصبانی شد...چند تا نفس عمیق کشید و گفت:حیف تو نیست؟بیخیال شو..برو خونتون...
-یعنی چی آقا؟
-یعنی چی نداره....نمیخواد بری پیشش...تو حیفی!
بعد یهو مکث کرد و پرسید:کلید و داده بدم به تو؟
بعد با عصبانیت رفت سمت نگهبانی و زیر لب گفت:لعنتی!
کارت خونه رو اورد و با حرص گرفت جلو می گل!
می گل هم با حرص از دستش کشید و رفت سمت اسانسور...مرتیکه یه وری...فکر کرده کیه چشم در اومده!ولی بعد با خودش فکر کرد...خدایی نگاهش بد نبود...بیچاره ...!!!
تا اول مهر اتفاق خاصی نیافتاد....همچنان می گل مثل یه سایه بود تو خونه....شهروز حتی ازش نمیپرسید غذا خورده یا نه؟زنده است یا نه..گاهی می گل فکر میکرد شاید یادش رفته من تو خونه ام!تو این چند وقت بی بی 2 بار اومده بود خونه رو تمیز کرده بود...می گل با اینکه میتونست اما اینکار و نمیکرد با خودش گفته بود به من چه؟اتاق خودم و تمیز میکنم بسه..کارگر که نیاورده!رفته بود فرمش و خودش گرفته بود..اینقدر باهوش بود که با یه بار راه مدرسه رو یاد گرفته باشه..میدونست هزینه های این فرم و ثبت نام و...همه پای شهروزه و همه پرداخت شده یا بالاخره میشه...پس ترجیح میداد در این مورد هم با شهروز هم کلام نشه...مبادا اون فکر کنه می گل دنبال پولشه!



مدرسه زودتر از روال معمول شروع شد...از اون سال حسابی باید درس میخوند برای کنکور..و مدرسه اشون هم چون جزو مدارس نمونه بود کلاسهارو زودتر شروع کرده بودن....روزی که رفته بود فرم گرفته بود برنامه هم بهشون داد بودن....اواسط شهریور بود صبح با ذوق و شوق بلند شد...چند روز قبل شهروز کتابهاش و گرفته بود و گذاشته بود رو میز...کلا همدیگه رو نمیدیدن.....می گل هم این رویه رو دوست داشت...بهتر میدید از هم دور باشن تا به هم نزدیک بشن...میدونست کارش زیاده..گهگاه تا نیمه های شب بیرون بود....وقتی هم خونه بود میشنید که یا داره پیانو میزنه یا گیتار یا ویالون.....البته وقتی در اتاق می گل بسته بود صدا زیاد تو اتاق نمیومد..اما می گل از صدای ساز خوشش میومد..این جور موقع ها لای در و باز میذاشت...
...میدونست یه حموم تو راهرو هستش...یه حموم تو اتاق شهروز یه حموم هم تو هال...اول رفت تو حموم توی راهرو که همیشه ازش استفاده میکرد دوش گرفت...امیدوار بود شهروز بیدار نشه و بیرون نیاد...که خوشبختانه همونطور هم شد!موهاش و بست و لباسهاش و تنش کرد...کیف کوله ای که باز هم شهروز بدون نظر اون خریده بود و دستش گرفت و خودکار و دفتر و طبق برنامه کتابهاش و گذاشت تو کیفش و رفت بیرون...کفش های قدیمیش که خیلی هم کهنه نبودن و پاش کرد...در و باز کرد اما صدای شهروز میخ کوبش کرد...برگشت سمت صدا!
-داری میری؟
کمی رو نوک پنجه ایستاد..ای بابا این خونه چرا اینقدر بزرگه...این کجاس که نمیبینتش؟
دستش و اورد بالا و تکون داد..من اینجام!!رو یکی از مبلهای ته سالن خوابیده بود.
-خب چرا اونجا خوابیدی؟ادم میترسه!
شهروز که میدونست دیده نمیشه لبخند زد...اما بذون اینکه اجازه بده لبخندش رو لحنش تاثیر بزاره گفت:این وقت صبح تنها میری..مراقب باش!
می گل بدون اینکه جواب بده رفت بیرون و در و بست..بعد دهنش و کج کرد و ادای شهروز و در اورد!تنها میری مواظب باش!
خودش 2 هفته است نمیگه این تو اون اتاق زنده است یا مرده!
می گل که در و بست شهروز از جاش پرید...تمام این مدت منتظر همین لحظه بود مبایلش و برداشت شماره کیانارو گرفت.
-بله؟
-خواب بودی؟
-تویی؟اره...ساعت 7 شهروز!
-پاش و بیا بقیه خوابت و اینجا بکن!
-چی شد؟تنها شدی؟
-منتظرم..بای!
بلند شد و چای دم کرد.....با خودش فکر کرد..بدبختیه...ادم تو خونه خودشم نمیتونه راحت باشه!دوش گرفت و از فرق سر تا نوک پاش رو عطر زد!

یک ساعت بعد وقتی زنگ خونه شهروز به صدا در اومد می گل سر کلاس منتظر معلم نشسته بود!
-تازه اومدید این محل؟
لبخندی به روی دختری که نمیشناخت زد و گفت:بله!
-کودوم مدرسه بودی؟
-ما شهرستان بودیم!
دروغ گفت..برای اینکه بعدش میخواست بپرسه کجاس و اون چی باید میگفت یا اگر مدرسه رو میشناخت چی؟؟؟خیلی براش مهم نبود که بدونن کجا زندگی میکرده اما براش مهم بود که 2-3 سال همه با تمسخر بهش نگاه نکنن!
با ضربه دستی که محکم رو شونه بغل دستیش خورد توجهش به عقب جلب شد!
-دوست جدید پیدا کردی صفا!
-تا چشمهای تو در بیاد!
چشمهاش و گرد کرد و گفت بگیر داره در میاد!
لبخند می گل پررنگ شد .دختری که عقب نشسته بود دستش و اورد جلو گفت من اسمم سما !
-خوشبختم..منم می گلم!
-منم گلاره ام!
-خوشبختم....
سما-گلاره شرط میبندی؟
گلاره-برای چی؟
سما-میاد یا نمیاد؟
گلاره-نه بابا مثل هر سال علافیم ,براشون تجربه هم نمیشه خب از اول بگن از 23-24 بیاید دیگه!
همون موقع خانم ستاری ناظم مدرسه اومد تو..بچه ها استاداتون این هفته رو نمیتونن بیان...از هفته دیگه کلاسهاتون شروع میشه!
همه با همهمه بلند شدن و رفتن.
گلاره رو به می گل گفت:دیدی گفتم..کار هر سالشونه!مسیرت کودوم وره؟با هم بریم؟
-ما 2-3 تا کوچه بالاتر تو برج...میشینیم!
سما-بابا مایه دار..بابا پولدار!
همه با هم از در مدرسه اومدن بیرون..هر دو اولین کاری که کردن مبایلهاشون و روشن کردن!
سما-تو مبایل نداری؟
اول اومد بگه دارم ولی خونه است اما پشیمون شد ..اگر میگفتن شمارت و بده چی؟
-نه....فعلا ندارم....اینطوری راحت ترم...
حالا دیگه همه با هم همراه شده بودن....از هر دری حرف زدن و دوستهاش بهش گفتن کلاس خوبی دارن و دوستهای بهتری....خدا رو شکر میکرد که امسال سال خوبی خواهد داشت....از همکلاسیهاش راضی بود...بر عکس اون چیزی که فکر میکرد که باید از خود راضی باشن..اما نبودن...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 0:11  توسط عسل(مدیر وب)  |